من پیش از تو | نویسنده : جوجو مویز + مترجم : مریم مفتاحی – سایت yyjc
من پیش از تو رمان عاشقانه ای است که توسط رمان نویس معروف انگلیسی به نام جوجو مویز نوشته شده است. این کتاب به عنوان پرفروش ترین رمان شناخته می شود. این کتاب اولین رمان عاشقانه ای است که درس زندگی می دهد و قهرمانان رمان در قلب مخاطب نشسته اند. ادامه این مطلب را می توانید در سایت yyjc مطالعه کنید.
درباره ی رمان عاشقانه من پیش از تو
نویسنده این کتاب در دام عاشقانه های کلاسیک قرار نمی گیرد و با هوش سرشارش سعی می کند موضوع داستان را در جهت ویژگی های مهم زندگی قرار دهد. این کتاب به مخاطب می آموزد زندگی را چه طور به چالش بکشد. این رمان بسیار واقع بینانه هست و با قلم روان و دلنشین نوشته شده است. خواندن این کتاب را به شما توصیه می کنیم تا بتوانید با مشکلات زندگی خیلی بهتر کنار بیاید و زندگی را فقط در شادی خلاصه نکنید.
بخشی از رمان عاشقانه من پیش از تو
بخشی از رمان من پیش از تو نوشته جوجو مویز را با ترجمه مریم مفتاحی در زیر آوردهایم:
ویل چپ چپ به من نگاه میکرد. نگاهش هنوز شادی چند ثانیه پیش را داشت. حالتش میگفت: خیلی خب، بیا از این برنامه لذت ببریم.
رهبر گروه، قدمی به جلو برداشت، دو بار روی میز زد و سکوتی فراگیر پخش شد. من سکون را حس کردم، تالار کنفرانس سرزنده و منتظر شروع بود. سپس او چوبش را پایین آورد ناگهان صدای خالص شنیده شد. صدا را مثل یک چیز فیزیکی حس میکردم؛ فقط با گوشهایم صدا را نمیشنیدم. تمام وجودم را میگرفت، اطرافم را پر میکرد. تمام احساساتم را مرتعش میکرد. پوستم سوزن میشد و دستهایم عرق کرده بود. ویل هیچ کدام از اینها را به من نگفته بود. فکر میکردم که از موسیقی خسته میشوم. زیباترین چیزی بود که تا به حال شنیدهام.
موسیقی باعث میشد که از تصوراتم به جاهای غیر قابل باوری برود؛ وقتی آنجا نشسته بودم، به چیزهایی فکر میکردم که سالها به آنها فکر نکرده بودم، احساسات قدیمیام وجودم را فراگرفت، افکار و ایدههای جدید از مغزم خارج میشود. انگار خیالاتم شکل جدیدی پیدا کرده بودند. این فشار زیادی به من وارد میکرد؛ ولی نمیخواستم تمام شود. میخواستم برای همیشه آنجا بنشینم. نگاهی به ویل کردم. حواسش کاملاً پرت شود و در حال و هوای خودش نبود. برگشتم، اصلاً میترسیدم که به او نگاه کنم. از این که چه حسی دارد و در حال و هوای خودش نبود. برگشتم، اصلاً میترسیدم که به او نگاه کنم. از این که چه حسی دارد میترسیدم، عمق نابودی که در خودش حس میکرد، ترس فراگیری که احساس میکرد. زندگی ویل ترینر بسیار فراتر از تجربیات من بود. من کی باشم که به او بگویم باید چگونه زندگی کند؟